غزلغزل، تا این لحظه: 16 سال و 29 روز سن داره

دختر آرزوهای من

عکس غزل در ابشار نوژیان

ا   جمعه هفته پیش صبح ساعت ٦ با یه مینی بوس با دوستامون رفتیم خرم اباد ابشار نوزیان هوا خیلی گرم بود  ولی خوش گذشت ساعت ٧ هم بر گشتیم حدود ساعت ١٠ بود که به بروجرد رسیدیم ...
5 مهر 1390

غزل کوه نورد کوچولو

بعد از ٢ روز که از کویر برگشتیم قرار شد که جمعه  مورخ ٩:٢:١٣٩٠همه با هم به همراه کوهنوردای گروه کاوه به یکی از کوه های شهرستان درود یعنی قارون برویم .اولش بابا گفت که ما نمیتونیم باهاشون بریم اما روز ٥ شنبه نظرش عوض شد وتصمیم گرفت که ما رو هم ببره جمعه صبح ساعت ٦ قرار بود که همگی سر قرار حاضر باشیم.شب که شد از شدت دلشوره تا صبح خوابم نمیبرد همش دلم شور میزد که نکنه پشیمون بشیم که جرا رفتیم صبح ساعت ٥ بیدار شدم و لباسهامو پوشیدم یکی دو بار منصرف شدم و گفتم که نمییایم گفتم نکنه اذیت بشی اما مامان جون و بابا جون دلداریم دادن که بیا ان شاالله که خوش میگذره بالاخره با توکل کردن به خدا به راه افتادیم حدود ساعت ٨.٣٠ به مق...
5 مهر 1390

سفر به کویر

دو هفته پیش قرار شد با دوستای بابا که کوهنوردن بریم کاشان و از کویر مرنجاب و ابیانه هم دیدن کنیم دو سه بار از رفتن منصرف شدم اما روزای اخر دل به دریا زدم و به بابا گفتم ما هم میایم قرار شد که ۴ شنبه ۱ اردیبهشت را بیفتیم و جمعه عصر بر گردیم ساعت ۱۲ به اتفاق مامان جون و بابا جون و عمه و حاج اقا با تاکسی خودمون رو به سمت اتوبوس رساندیم. سوار ا توبوس که شدیم من تصمیم گرفتم که برم اخر اتوبوس تا تو رو بخوابونم و بهت شیر بدم خوشبختانه تا موقعی که به کاشان رسیدیم آروم خوابیدی.صبح ساعت ۷ که به کاشان رسیدیم رفتیم باغ فین وصبحانه خوردیم بعد هم رفتیم و از باغ و حمام فین دیدن کردیم و تعدادی عکس گرفتیم.موقع ناهار هم همگی جمع شدیم و با هم ناهار ...
4 خرداد 1390

پایان 7 ماهگی غزل

17 اردیبهشت 9 کیلو و200 گرم وزن     ٢٠٠ گرم افزایش وزن نسبت به ماه قبل 71 سانتیمتر قد     ١ سانت افزایش وزن نسبت به ماه قبل غزل جونم از روز جمعه 25 اردیبهشت یادگرفته که چهار دست و پا بره البته خیلی وقته که تلاش میکرد که حرکت کنه اما همش عقبی میرفت یا دور میزد
4 خرداد 1390

آيا ميدانيد

 بلافاصله بعد از زايمان نوزاد رو روي بدن مادر ميگذارنديكي از دلايلش انقباض رحم مادر ميباشد اگر هم وقفه اي بين تولد وشير دهي ايجاد شود نوزاد سينه مادر را نميگيرد
11 ارديبهشت 1390

خاطره

سلام دختر گلم الان اومدم یه سری به وبلاگت زدم اما حوصله نداشتم که مطلب بزارم اخه الان چند روزه خیلی بیقرار شدی همش گریه میکنی وجیغ میکشی هر چی هم که میبینی میخوای اگر هم دستت ندم لج میکنی امشب هم تقویم رو داشتی نگاه میکردی منم دادمش دستت یه دفعه دیدم دست خوشگلت با لبه ی کاغذش بریده و داره ازش خون مییاد .نمیدونم به خاطر دندونات که هنوز زیر لثه های خوشگلته درد میکشی یا یه علت دیگه ای داره الان چند شبه که نه خودت خوب میخوابی نه میزاری من و بابا بخوابیم به خاطر همین هم امروز خیلی کسل بودیم.خدا کنه که هر چی زودتر خوب بشی و بیقراری نکنی چون خیلی من ناراحت و افسرده شدم .دیگه زیاد نمیتونم ادامه بدم چون دیر وقته منم خیلی خسته ام شب بخیر ...
29 فروردين 1390

پیشاپیش عید نوروز مبارک

يا مقلب القلوب و الابصار يا مدبراليل و النهار يا محول الحول و الاحوال حول حالنا الي احسن الحال حلول سال نو و بهار پرطراوت را كه نشانه قدرت لايزال الهي و تجديد حيات طبيعت مي باشد رابه تمامي عزيزان تبريك و تهنيت عرض نموده و سالي سرشار از بركت و معنويت را ازدرگاه خداوند متعال و سبحان براي شماعزيزان مسئلت دارم . ...
3 فروردين 1390

اولین عید

۱۲.۱۲ .۸۹سلام عزیز دلم . خدای مهربون امسال به ما یه هدیه کوچیک و دوست داشتنی داده .امسال هممون خوشحالیم که اگه خدا بخواد عیدرو در کنار تو جشن میگیریم اما من هنوز واسه عیدم لباس نخریدم اخه طاقت ندارم تو رو بزارم خونه میترسم از اینکه اگر هم ببرمت بیرون خدایی نکرده سرما بخوری .اما امروز برای دومین بار من وتو با مامانی  رفتیم بیرون اخه بالاخره یه جوری باید بریم خرید عید.از خونه پیاده رفتیم البته تو رو گذاشتیم تو کالسکه بین راه چند تا مغازه لباس فروشی رو دیدیم  بعدش هم  رفتیم مغازه ی بابا و تو چون خوابت برده بود گذاشتیمت پیش بابا و رفتیم تا چند تا  مغازه  لباس ببینیم  اما من هیچ لباس...
29 اسفند 1389

غزل جونم 5 ماهه شد

غزل خانم ۱۷ اسفند ۵ ماهه شد الان غزل دیگه خیلی شیطون بلا شده         همش تو جا غلت میزنه تازگیها ۲ تا دندون پایینیش از زیر لثه نمایان شده             هر چی که میبینه میخواد بگیره تو دستای کوچولوش بعد هم مستقیم میزاره تو دهنش             همش دوست داره که باهاش حرف بزنیم         هر روز یه کار تازه تر یاد میگیره
28 اسفند 1389